| این فیلم نامه هنوز کلید نخورده است !!!
سکانس اول:
[ روز – بیرونی – در خیابان]
( نماي دور، نماي عمومي Long shot )
( يك نفر (معلم) در ميان جمع دنبال بك وانت بار مي گردد به سراغ یک وانت آبی رنگ می رود .با او صحبت می کند اما مثل اینکه به توافق نمی رسند،به سراغ یکی دیگرمی رود ولی باز هم به توافق نمی رسند.آن شخص(معلم) بالاخره يك نفر را پيدا مي كند با راننده ي وانت سفیدرنگ( تویوتای قدیمی)درباره ي مسير و دستمزد صحبت مي كند. دوربین در آن طرف خیابان است و ما صدای آن ها را نمی شنویم.)
·محمد(معلم): باشه مسير روستا رو بلدي ديگه؟
·راننده: بله خيالت تخت عين كف دست راه رو بلدم.
·معلم: باشه بريم . وسايل رو بار بزنيم بعدش حركت كنيم .
سکانس دوم :
[ روز – بیرونی – درجاده ]
( در جاده ي خلوت از دور ماشين پيداست... ماشين از جلوي دوربين رد مي شود ماشین از انواع جاده ها ( صعب العبور) مي گذرد.از پايين كوه ماشين را در بالاي جاده در حال حركت مي بينيم.)
سکانس سوم :
[ روز – داخلی – داخل ماشین]
·محمد( معلم): عجب درهّ وکوه وکمری!!! واقعا زیبا هستند !
·راننده : بله ... خیلی زیباست!!! اگه یه شعری، آوازی هم همراش باشه زیباترم میشه...حالا اگه شعری ،آوازی بلدید برامون بخونیددیگه.بجای اینکه این ضبط درب و داغون وروشن کنم.
·محمد( معلم) : والا راستش من استعداد شعر گفتن و آواز خوندن ندارم.( با خنده ی ملیح)
·راننده : اختیار دارین، شکسته نفسی می فرمایید.
سکانس چهارم :
[ روز – بیرونی – درجاده ]
(از روستاهاي اطراف رد مي شن...پسري راكه دنبال گاو و گوسفند مي دود مي بينند.)
سکانس پنجم:
[ روز – داخلی – داخل ماشین]
( در حالي كه با هم صحبت مي كنند روستا را از دور مي بينند، روستاي كوچكي ست.) نماي دور(long-shot)
سکانس ششم:
[ روز – داخلی – داخل ماشین]
(ماشين از دست اندازها عبور مي كند درحالي كه تلوزيون به ديواره ي اتاقک ماشین مي خورد ... يك كارتون عروسك نيز در بار ديده ميشود)
سکانس هفتم:
[ روز – داخلی – داخل ماشین]
·راننده : كم كم داريم مي رسيم... روستا رو مي بينيد؟ روستاي كوچكيه! اما مردمش دل بزرگي دارن...
·محمد( معلم):آره خيلي كوچيكه ... راستي مگه مردمش رو مي شناسيد؟
·راننده: آره گاهي اوقات براشون بار مي برم... مردمش خيلي صاف و ساده اند.
سکانس هشتم :
[ روز – بیرونی – درروستا ]
( لك لكي را مي بينيم كه در لانه اش است ماشین وارد روستا مي شه.توجه مردم بهش جلب مي شه.دختري 11ساله بچه ي كوچكي در آغوش دارد و یک گاو را به سمت خانه هدايت مي كند.)
سکانس نهم:
[ روز – داخلی – داخل ماشین]
·محمد(معلم) : برو به طرف مسجد اگه مي توني؟ ميخوام برم پیش روحانی مسجدتا اون منزلي رو كه در اختيارم قرار مي دن بهم نشون بدن؟
·راننده: اي بروي چشم
سکانس دهم:
[ روز – داخلی – داخل ماشین]
·راننده : اينم مسجد ... اينم حاج آقا
سکانس یازدهم :
[ روز – بیرونی – کنار مسجد روستا ]
( هر دو پياده مي شن و سلام مي كنن. موقع پياده شدن پاي معلم(محمد) در گل فرو مي رود.( کلوز آپ - بسته ی پا )یک سگ هم درست جلوی محمد سبز می شود.محمد ترسیده است و به سگ زل زده است و آب دهانش را قورت می دهد.یکی از اهالی میاد و سگ را دور می کند)
·محمد(معلم) : سلام حاج آقا ، احوال شما؟ خوبيد انشاألله ؟
·حاج آقا (روحاني) : ممنون ... الحمدلله... خوش آمدين ،بفرماييد بريم خانه ي ما خستگي در كنيد ...
·محمد(معلم) : من محمدم معلم جديد روستا...
·حاج آقا (روحاني) : خوش آمدين. منتظر شما بودم بفرماييد بريم خانه ي ما خستگي در كنيد
·محمد( معلم ): حاج آقا اجازه بدهيد بارها را خالي كنيم بذاريد راننده هم معطل نشه، فرصت زياده ممنون ( با هم مي رن)
·حاج آقا (روحاني): باشه پس بریم.
سکانس دوازدهم :
[ روز – بیرونی – کنار منزلی که قراره به محمد بدهند ]
·( بارها رو با چند نفر از اهالي روستا که آمده اندخالي مي كنن. کاری برای روحانی پیش می آیدو راهي مسجد مي شوداما از دور شخصی دیگر می آید آن شخص که اسمش آقا رحمان است با محمد( معلم) خوش و بش می کند) ( نمای دونفره – two shot )
= آقا رحمان : سلام آقا ، احوال شما؟ خوبيد انشاألله ؟
= محمد( معلم) : سلام ممنونم سلامت باشید .
( دوربین ازآنها دور می شود وفقط تصویر آنها را می بینیم و صدای آنها را نمی شنویم.)
سکانس سیزدهم:
[ روز – داخلی – داخل خانه محمد = چیدمان منزل]
(دو نفر از اهالي روستايكي از آنها آب و جارو مي كند. يكي پنجره ها را تميز مي كند. محمد با آقا رحمان(يكي از اهالي روستا كه با سواد تر است)اثاثيه را جابجا مي كنند . محمد مشغول چسباندن روزنامه ها به ديوار داخلي اتاق است.آقا رحمان گلدان شمعدانی ها را کنار پنجره ها می گذارد.محمد قاب عکس مادرش را دستمال می کشد وروی طاقچه می گذارد.یکی ازجوونای روستا ساعت دیواری را نصب می کند.جوون قد کوتاه نمی تواند ،قد بلند این کار را انجام میده.)( روی این سکانس آهنگ گذاشته می شود.)
·آقا رحمان: خیلی خب حالا بريم يه چايي دپش دم كنيم و بخوريم تازه بايد شامم پيش ما بيايد.
·محمد( معلم): آقا رحمان دستت درد نكنه خيلي زحمت كشيدين،بچه ها از شما هم متشكرم.
·دو تا از اهالي: خواهش مي كنيم وظيفه مون بود ، شام در خدمت باشيم.
·آقا رحمان: نه ديگه بچه ها امشب رو آقا معلم مهمون من هستند انشاألله براي شبهاي ديگه.
·محمد( معلم): شنيديد كه امشب رو مزاحم آقا رحمان هستم .
·آقا رحمان: مزاحم چيه ؟ مراحميد. بريم ديگه آقامحمد هم خسته ست . بريم... بريم ... بفرمائيد آقامحمد... بفرماييد.
محمد: شما بفرماييد جلو ... شما راه رو بهتر بلديد ( با حالت خنده ی مليح )
ادامه فیلم نامه در روزهای بعد
|